برو بچرخ، بخوان، کوچک شو، بزرگ شو، آسمان را بگیر، سیل آسا ببار. لخت شو حتی.
ما قرار گذاشته ایم امشب چشممان کسی را نبیند.
خوب است که دلبرک آدم تن و بدنی بوسه زدنی داشته باشد.
خوب است که دلبرک آدم صاحب داشته باشد و غم آن صاحب کذایی روح انسان را نه تنها در انزوا بلکه در ملاء عام بجود و تف کند.
خوب است که انگشت کردن زخم علاوه بر درد و چندش، لذت هم داشته باشد.
من شاعر سرزمینهای خوبم
شاعر آبهای طلایی و سبز
و گوشه کناری پر از دلبرک
دلبرکهایی که نمی دانم خانه شان کجاست و بقل خوابشان نمی دانم کیست
دروغ گفتم
می دانم آن کنام تاریک کجاست و بقل خوابشان کیست
چون که این شعر بوی تو را می دهد،
این آبهای طلایی و سبز..
هنرم معوج کردن است.
ای شفا دهنده قولت را بیاد آور مردمت را بیاد آور...
در صف مومنین می خواند
مسخ و خراب
آن نیامرزیدهء رانده شدهء جهنمی